جمعه  27 مرداد 1396 
[ هفته نامه پنجره شنبه ها بر روی کیوسک مطبوعات شهر تهران ]    
شماره مجله 287 >> سیاسی >> شماره صفحه مجله 74
می‌خواهم بهترین سفرتان باشد
روایتی از مریم عظیمی همسر شهید مهدی نوروزی

سال اول ازدواجمان که پیاده‌ به کربلا رفتیم نیت کردیم هر زمان که خدا به ما فرزندی داد، بچه‌مان را به پیاده‌روی اربعین ببریم. سال بعد محمدهادی در راه بود و آقا مهدی تنها به زیارت اربعین رفتند. وقتی هم برگشت به ایشان گفتم تنها دلخوشی‌ام عهدی بود که با هم بسته بودیم و محمدهادی را به سفر اربعین می‌بریم، برای همین یقین داشتم شما برمی‌گردید. سری دوم هم به این امید برگشتند که ما را به زیارت اربعین ببرند. از همان ثانیه‌های اول سفر سعی می‌کردند خودشان را وقف ما کنند و تا مشکلی برای‌مان پیش نیاید. به من گفت: «خانم! این سفر را وقف شما هستم و می‌خواهم بهترین سفرتان باشد.» شب‌ها که به زیارت امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) می‌رفتیم، در راه می‌گفتند هر بار که زیارت می‌آمدم و می‌دیدم شما نیستید، احساس می‌کردم آقا جواب سلامم را نمی‌دهد و می‌گوید بدون زن و بچه‌ات آمده‌ای، برگرد زن و بچه‌ات را بیاور. حالا خیالم راحت شد که شما را به زیارت اربعین آوردم. در آن سفر مدام از این حرف‌ها می‌زد. شب آخر ما را به بین‌الحرمین بردند. یک آقای ایرانی داشت روضه حضرت عباس (ع) شعر «یا عباس جیب الماء لسکینه» را می‌خواند. روضه را که گوش کردند از فراق حضرت زینب (س) و امام حسین (ع) و دلبستگی‌شان می‌گفتند. آقا مهدی خیلی ناراحت می‌شدند که با ایشان تماس می‌گرفتند و می‌گفتند خانواده‌تان دارند در فراق شما بی‌قراری می‌کنند. آقا مهدی آدم سنگدلی نبود و احساساتی بود و به من می‌گفتند وقتی اطرافیان زنگ می‌زنند که خانمت بی‌قراری می‌کند، به هم می‌ریزم. شما باید مقاوم باشید. اگر می‌خواهید اشکی بریزید یا بی‌قراری کنید نباید در جمع و جلوی بقیه باشد، باید در تنهایی خودت باشد. تقریبا سه ساعتی صحبت کردند و از فراق حضرت زینب (س) گفتند و بعد هم اشاره کردند آخر سر این بانوی بزرگوار این فراق را به «مَا رَأَیتُ إلا جَمِیلاً» تشبیه کردند. روز آخر که در کاظمین بودیم. سعی کردند این سفر بهترین سفر ما باشد. در برگشت از کاظمین به مهران بود که شروع به وصیت کردند. شب قبل از بازگشتمان به ایران مهمان یکی از عراقی‌های ساکن کاظمین بودیم و قرآنی به ما هدیه دادند که همان‌جا آقا مهدی آن را به حاج‌خانم (مادر شهید) هدیه کرد. آقا مهدی را از زیر قرآن رد کردیم و آبی که برای خوردن در کیف داشتیم پشت پای ایشان ریختیم. خداحافظی عجیبی بود. همه را از زیر قرآن رد کرد.آنجا آخرین خداحافظی ما شد که ما را سپردند و خودشان راهی شدند. وقتی خواستیم برای زیارت اربعین از کشور خارج شویم مهر خروج نزدند و پاسپورتشان نشان می‌داد ایشان همان آبان‌ماه که به عراق رفته‌ دیگر برنگشته‌اند. زیارت اربعین را که انجام دادیم ایشان وارد خاک ایران نشدند و در مرز مهران در خاک عراق ماندند و ما را راهی ایران کردند و خودشان به سامرا برگشتند. کلا سه بار به سامرا رفتند که در مجموع حدود 90 روز طول کشید. تفاوت ایشان با سایر شهدای حرم این بود که آن‌ها اعزام می‌شدند، ولی آقا مهدی خودشان رفتند و اعزام نشدند.