یکشنبه  10 ارديبهشت 1396 
[ هفته نامه پنجره شنبه ها بر روی کیوسک مطبوعات شهر تهران ]    
شماره مجله 287 >> فرهنگی-اجتماعی >> شماره صفحه مجله 70
حاج‎یوسف ملاقه‎چی
نويسنده :  رضا احسان‎پور

خدا شاهد است، باور بفرمایید چند وقتی می‎شود کاسبی ما حسابی کساد شده است. با هزار زحمت و جان‎کندن، یک کیف را می‎دزدیم، بعد که در کیف را باز می‎کنیم می‎بینیم پر است از قبض آب، برق، تلفن و صورت‌حساب واریز شهریه دانشگاه آزاد و دفترچه بیمه و جواب آزمایش خون و جا‎های دیگر! فوق فوقش یکی دو تا کارت اعتباری که برای ما اعتباری که نمی‎آورد هیچ، باعث بدنامی ما بین صنف زحمت‎کش دزد‎ها هم می‎شود. انگار رفته باشی ماهیگیری و فقط آت‎وآشغال به قلابت گیر کند. از دزدی فقط اسمش برای ما مانده است. ‎آش نخورده و دهان سوخته. 
عاشق دزدی که نیستم. از بدبختی افتاده‎ام دنبال جیب‎بری و کیف‎زنی. خدا بگویم آن نامرد را چه‎کار کند که نه یکبار، چند بار پشت سر هم، بار چینی آورد توی بازار و کمر همه تولیدی‌های تریکو را شکست. این هنر دزدی هم سوغات چند ماهی بود که جای دشمنتان خالی از دست طلبکار‎ها افتادم زندان. 
دیشب همسرم داشت گلایه می‎کرد که شوهرخواهرش برای خواهرش یک ماشین ظرف‎شویی ساید بای ساید خریده است آن وقت ما ماشین لباسشویی هم نداریم. داشتیم، فروختیم قرض‎هایمان را بدهیم که از زندان بیایم بیرون. ورشکستگی است و هزار بدبختی. باجناقم از آن خرپول‎هاست. رئیس یک موسسه مالی و اعتباری است. با پول مردم برای خودش می‎چرد. همسرم گیر داده بود که بروم پیش او کار کنم. می‎گفت: «به‎هرحال توی دست و بالش یک کاری هست که به درد تو بخورد». من حاضرم برای «هیتلر» کار کنم ولی برای باجناقم نه. آخرش تهدیدم کرد که اگر کار گیر نیاورم و یک تکانی به زندگی‎مان ندهم طلاق می‎گیرد و مهریه‎اش را می‎گذارد اجرا. فکر کنم این‎بار حبس ابد بخورم. قرار شد یک هفته‎ای دنبال کار بگردم و اگر کاری پیدا نکردم بروم پیش باجناقم. 
یکی دو روز اول به هر دری زدم هیچ کاری گیرم نیامد. اوضاع بدتر از آن است که فکرش را کردم. یک شرکت مهندسی برای انبارداری‎اش آگهی جذب نیرو داده بود. صبح رفته بودم آنجا برای مصاحبه. دیدم هر کسی آمده است برای مصاحبه، فوق‎لیسانس به بالا دارد. آبدارچی شرکت لیسانس برق داشت. نرفته تو، آمدم بیرون. 
هر جور شده باید کار پیدا کنم که گیر باجناقم نیفتم. تازه اصلا معلوم نیست باجناقم به من کار بدهد یا نه. آن جانوری که من می‎شناسم از هر فرصتی استفاده می‎کند تا گلاب به رویم کند. 
موقع ناهار خوردن چشمم افتاد به اخبار تلویزیون. توی اخبار، خبرنگاری را نشان داد که کفش‎هایش را به‎سمت «جرج بوش» پرتاب کرد. همین‎طور که به‎جاخالی دادن آن مردک می‎خندیدم، ناگهان فکری به ذهنم رسید. مردم شاید بتوانند به‎جای پول نقد با خودشان کارت اعتباری حمل کنند، ولی نمی‎توانند کفش نپوشند! کم‎کم داشت ایده کفش دزدی توی ذهنم شکل می‎گرفت. چیزی به همسرم نگفتم. این آمریکا هر بدی‎ای داشته باشد این یک جا که به درد خورد. فقط کم مانده زندانی سیاسی هم بشوم. بی‎خیال. مرگ بر آمریکا! 
بعد از ناهار از خانه زدم بیرون و تا الان حدودا سه چهار ساعتی می‎شود سر به زیر توی خیابان‌ها پرسه می‎زنم و کفش‌های مردم را رصد می‎کنم. اگر جامعه‎شناس یا روان‎شناس بودم، در مورد رابطه شخصیت افراد با نوع و جنس و رنگ کفشی که می‎پوشند تحقیق مفصلی می‎کردم. ولی حیف که وقت جامعه‎شناس و روان‎شناس شدن را ندارم. اصلا من را چه به این سوسول‎بازی‎ها؟ هرچند آدم می‎تواند جامعه‎شناس یا روان‎شناس باشد، دزد هم باشد. به قول «ناصر چپ‎دست»: طبق «اصل کثافت»، اصولا همه دزدند مگر اینکه خلافش ثابت شود. 

نه! کفش‎دزدی آن‎قدر‎ها هم که فکرش را می‎کردم ساده نیست. این چند روز انواع روش‌ها را امتحان کردم ولی مدام به در بسته خوردم. 
این بالاشهری به‎خاطر حفظ کلاس، بیست‎وچهار ساعته، همه‎جا حتی توی خانه‎های‎شان کفش می‎پوشند. انگار اسب که نعل به پایش میخ شده باشد! حتی اگر سالی یکبار هم برای مراسم ختم کس‎وکارشان مسجد بروند چون مساجدشان شبیه سینما، صندلی دارد کسی کفشش را درنمی‎آورد. 
کفش‎های‎شان هم برخلاف قیمت بالا، جنس مزخرف و کیفیت پایینی دارد. بعضی از این مغازه‎دار‎های بالای شهر از ما دزد‎ها هم حرام‎لقمه‎تر هستند. یکی دو باری هم که از بالاشهری‌ها کفش دزدیدم، برای آب‎کردنش مکافاتی کشیدم که آن سرش ناپیدا. آنقدر چسان‎فسان دارند که برایشان افت دارد جنس تاناکورا، آن هم از کنار خیابان بخرند. رفتم پایین‎شهر کفش‌ها را بفروشم ولی هیچ‎کسی نمی‎خرید. مردم آنجا هرچه نداشته باشند آنقدر عقل و شعور دارند که پولشان را بالای جنس آشغال دور نریزند. یکی دو نفر هم که خواستند کفش‌ها را بخرند، به خیال اینکه کفش‌ها اصل نیست و تقلبی است، می‎خواستند به قیمت پشمک از من بخرند. این یعنی ضرر روی ضرر! آخرش رفتم همان بالای شهر و کفش را به یکی از کفش‎فروشی‌های لوکس آنجا به نصف قیمت فروختم. او هم یک دستی به سر و روی کفش می‎کشد و به اسم جنس نو یا مدل چرک و هر کوفتی، دوباره می‎اندازد به بالاشهری‎ها. عطای کفش دزدی از بالای شهر را به لقایش بخشیدم. 
از پایین شهر هم که سنگین‎تر بود کفش ندزدم. آن بندگان خدا، یک سری هستند مثل خودم و از خودم بدبخت‎تر. کفش‎های‎شان آنقدر مستهلک است که اگر بدزدم، غیر از صاحب کفش، کسی دنبال آن کفش نیست. حتی اگر بخواهم به کفاش‌های کنار خیابان بفروشم، آنقدر بار‎ها و بار‎ها آن کفش‌ها را وصله و پینه زده‎اند که می‎دانند فلان کفش مال فلانی است و احتمال دستگیری‎ام زیاد بود. 
بالاخره رفتم سراغ مساجد مرکز شهر. آنجا هم چیزی دستم را نگرفت. یا از این کمد‎های قفل و کلیددار مخصوص کفش داشتند یا پلاستیک. 
یک مسجد را هم که پیدا کردم که نه کمد داشت و نه پلاستیک، بلایی سرم آمد که بر کل شجره‎نامه مخترع کفش لعنت فرستادم. گویا یکی از همکاران چند وقتی نانش توی کفش‌های آنجا بوده است. ملت هم کمین کرده بودند که طرف را دستگیر کنند. به خیال اینکه من همان فردم، چنان کتکی خوردم که نگو. با بدبختی توانستم ثابت کنم که من آن دزد نیستم ولی خب کتک را خورده بودم. 
جهنم و ضرر. فردا می‎روم پیش باجناقم. توی فکر باجناقم بودم که چشمم افتاد به چند تا جوان که پرچم سیاه و ریسه نصب می‎کردند. یادم افتاد امشب، شب اول محرم است. خیلی زور است این همه تلاش و زحمت برای کفش دزدی بی‎نتیجه بماند. لااقل اندازه زحمتی که کشیده‎ام به جیب بزنم بعد بروم سراغ باجناقم. هنوز چند روزی به اتمام مهلت یک هفته‎ای همسرم مانده است. چند شب می‎روم مجلس روضه و اندازه پول یک دست کت‎و‎شلوار، کفش می‎دزدم. فقط هم برای اینکه شیک و‎تر و تمیز بروم سراغ باجناقم که سرکوفت نزند. 
مسلما چند شب اول محرم گناهش کمتر از دزدی توی تاسوعا و عاشوراست. خود امام حسین (علیه‎السلام) هم وضعیت من را درک می‎کنند. خیلی از مردم فکر می‎کنند همکاران ما به حرمت آن دو روز دست از کار می‎کشند ولی برعکس این تصور، یکی از پربرکت‎ترین روز‎های سال همان دو روز است. اصلا خودشان این تصور را باب کرده‎اند که راحت‎تر دزدی کنند. البته من این‎طوری نیستم. 
رفتم خانه و پیرهن مشکی‎ام را پوشیدم و خط ریشم را مرتب کردم. یک تسبیح هم دستم گرفتم و راه افتادم دنبال یک مجلس روضه خوب و جان‎دار و خوش‎کفش! خدا را شکر یکی از آن خوب‎هایش هم به تورم خورد. دم در روضه، برق کفش‌ها چشمم را خیره کرده بود. انگار داشتم به یک آسمان پرستاره نگاه می‎کنم. با خودم فکر کردم بمانم تا ته روضه که شلوغ‎تر بشود و تنوع اقلام برود بالا. وقت سینه‎زنی که چراغ‌ها را خاموش می‎کنند بهترین موقع برای اجرای نقشه است. 
همان دم در روضه یکهو یک بنده خدایی پرید و مچم را محکم گرفت. از ترس وا رفتم. این از کجا فهمیده است من دزدم؟ من که هنوز کاری نکرده‎ام. لبخندی زد و گفت: «شناختمت! می‎دانی چقدر وقت بود دنبالت می‎گشتم؟» تا آمدم چیزی بگویم، دستم را کشید و من را انداخت توی بغل گوشتی‎اش. فشارم می‎داد و ماچم می‎کرد. نمی‎دانستم قضیه از چه قرار است. گیج شده بودم. 
- کجا بودی «ملاقه‎چی؟» 
- ملاقه‎چی؟ 
- باشد بابا! «حاج یوسف!» خوب شد؟ تو هنوز هم مثل همان روز‎ها از لقب ملاقه‎چی بدت می‎آید؟ نشناختی؟ منم! قاسم! 
این را گفت و زد زیرخنده. من را با یکی از همرزم‌های سابقش توی جبهه اشتباه گرفته بود؛ با حاج یوسف که توی تدارکات جبهه آشپزی می‎کرده است و معروف بوده به ملاقه‎چی! 
عجب‎گیری افتاده‎ام. ول کن هم نبود. من را برد یک گوشه مجلس و شروع کرد به حرف زدن. از خاطرات جنگ هرچه می‎دانست گفت. روز اول حمله صدام به ایران تا روز آخر و امضای قطعنامه را یک دور دوره کرد. با جزییات کامل. چهل دقیقه‎ای حرف زد. یک جوری هم حرف می‎زد که به خیال خودش صدایش مزاحم دیگران که سخنرانی را گوش می‎کنند نباشد. ولی مگر صدای زمختش را می‎شد نشنید؟ تازه وقتی آرام‎تر حرف می‎زد بیشتر جلب توجه می‎کرد. کسی توی روضه نبود که برنگردد و ما را نگاه نکند. ولی جالب بود که هیچ‎کس هیچ‎چیزی به او نمی‎گفت. حتی سخنران روی منبر هم یکی دو بار برای سلامتی «حاج قاسم» صلوات چاق کرد و همه صلوات فرستادند. 
خیر کفش دزدی از آن روضه را زدم. با وجود این سیریش مگر می‎شود کفش دزدید؟ تازه بر فرض که این کنه را دست‎به‎سر کنم، با این نگاه‌های مردم و چشم‌هایی که روی من زوم شده است، چطوری کفش بدزدم؟ 
سخنرانی اول که تمام شد، حاج‎قاسم گفت: «بیا برویم پشت صحنه. امشب به اندازه کافی سخنرانی گوش کرده‎ایم. برای امشب فیض‎بردن بس است. سخنران بعدی هم پسر خودم است. می‎دانم چه می‎خواهد بگوید. اگر هم چیز جدیدی بخواهد بگوید، بعدا برایم کلاس خصوصی می‎گذارد!» این را گفت و وسط روضه بلند زد زیر خنده. دست من را می‎کشید و می‎خندید. 
رفتیم توی آشپزخانه هیئت. با ورود او همه به نشانه احترام از جا بلند شدند. با خودم فکر می‎کردم این بنده خدا لابد متولی این هیئت است که اینقدر به او احترام می‎گذارند و هر کاری دلش بخواهد می‎کند و هیچ‎کسی معترضش نمی‎شود. 
همه توی آشپزخانه هیئت، من را یک جور عجیبی نگاه می‎کردند. حاج‎قاسم محکم زد پشت کمرم و گفت: «این حاج‎یوسف! از آن باصفا‎های جبهه و جنگ است. مثل خودتان توی جبهه، پشت‎صحنه کار می‎کرد. جانباز جنگ است. چند باری انگشتش را با دیگ سوزانده و تاول زده است. یکی دو بار هم دستش را موقع سیب‎زمینی و پیاز پوست کندن، برید!» این را گفت و باز قاه‎قاه زد زیر خنده. از ضربه محکم او به‌کمرم، نزدیک بود بروم توی دیگ خورشت. نیم‎ساعتی برای همه از خاطرات جنگ و صفا و خلوص من تعریف کرد و آخرش به قول خودش برای حسن ختام گفت: «حاج‎یوسف، جدا از دستپخت خوبش، صدای خوبی هم دارد. از آن ترک‌های باصفاست. حاجی یک دم بچه‌ها را ببر کربلا. اون مداحی ترکی که من خیلی دوست داشتم را بخوان!»
ترک؟ من؟ عجب‎گیری افتاده‎ام‎ها! من که ترکی بلد نیستم. چه بخوانم؟ گفتم: «راستش امشب حنجره‎ام همراهی نمی‎کند. ان‎شاءلله باشد برای شب‌های دیگر». از او اصرار و از من انکار تا اینکه یکی از پیرمرد‎ها پادرمیانی کرد که قضیه ختم به خیر شود و حاج‎قاسم از خیر ترکی خواندن من بگذرد. 

عجب شبی بود! پوستم کنده شد تا توانستم خودم را از دست آن یارو نجات بدهم. تا ته مجلس من را نگه داشته بود و عین چسب‎زخم چسبیده بود به من. بعد هم که آمدم بیرون دیدم کفشم را دزدیده‎اند و نیست! اگر می‎خواستم برگردم تو و یک جفت کفش یا حداقل دمپایی قرض بگیرم، دوباره گیرشان می‎افتادم.
 پابرهنه زدم بیرون و راه افتادم به‎سمت خانه. این هم از کفش‎دزدی امشب. فردا با همان یک دست کت‎و‎شلوار دامادی‎ام که برایم مانده و سر قضیه طلبکار‎ها دلم نیامد بفروشمش، می‎روم پیش باجناق دزدم. اصلا مگر دیوانه‎ام این همه زحمت به خودم می‎دهم؟ یکی دو کوچه مانده به خیابان دیدم یک ماشین دارد برایم بوق می‎زند. نور چراغش نمی‎گذاشت راننده را ببینم. کنارم که ایستاد دیدم همان پیرمرد توی آشپزخانه هیئت است. به اصرار سوارم کرد. با خودم گفتم از چاله درآمدم افتادم توی چاه. این دیگر چه بلایی می‎خواهد سرم بیاورد؟ 
بعد از یکی دو دقیقه الکی گپ‎زدن برایم توضیح داد که: «حاج‎قاسم از جانبازان اعصاب و روان جنگ است و حواس‎پرستی گرفته. قضیه امشب هم کار همیشگی‎اش است. همیشه این و آن را با رفقای رزمنده‎اش اشتباه می‎گیرد. مردم هم به این قضیه عادت کرده‌اند و برای اینکه دلش نشکند به او چیزی نمی‎گویند. ما هرچه خواستیم گوشی را دست شما بدهیم که قضیه از چه قرار است نشد. حاجی چسبیده بود به شما و یک لحظه رهایت نمی‎کرد. ولی دم شما گرم که مردانگی کردی و چیزی نگفتی».
عجب! پس قضیه این بود؟ من را بگو چقدر ترسیده بودم. بعد که خیالم از ماجرا راحت شد، خودم را جمع و جور کردم و بادی به غبغب انداختم و تا توانستم برای خودم نوشابه باز کردم. حسابی سر او منت گذاشتم. 

دمش گرم. عجب آدم باصفایی بود. دیشب من را تا دم در خانه رساند. وقتی فهمید بیکارم و دنبال کار می‎گردم گفت فردا، یعنی امروز بروم سراغش. گفت توی رستورانش یک کاری برایم سراغ دارد. الان دارم می‎روم آنجا. خدا را شکر که دیگر نه مجبورم کفش بدزدم نه بروم زیر دست و پای باجناقم!